دانش

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی.

 

ملوس خاطر خواه عشقش

 

تو بودی آرزو بود و صفا بود     درون سینه ام شوری به پا بود    اسیر دانه و دامت شدم من   تو بودی ای بلا،دل بی بلا بود

ر 

هيچ رفيقي به اندازه ي من با من رفيق نشد نه او هيچگاه از من گله كرد نه گاهي از او دلگير شدم با گذرزمان نفس به نفس با رفاقت پير شدم  

 

اینجا زمین است ساعت به وقت انسانیت خواب است ! دل عجب موجود "سخت جانی "است! هزار بار تنگ می شود !می شکند !

می سوزد ،می میرد و باز هم می تپد.

 

تعداد صفحات : 31