بزرگترين دست

دختري با پدرش ميخواستند از يک پل چوبي رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگير تا از پل رد شويم.
دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نميگيرم تو دست مرا بگير.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقي ميکند؟ مهم اين است که دستم را بگيري و با هم رد شويم.
دخترک گفت: فرقش اين است که اگر من دست تو را بگيرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم،
اما تو اگر دست مرا بگيري هرگز آن را رها نخواهي کرد!!

اين دقيقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛
هر گاه ما دست او را بگيريم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهي دستش را رها کنيم،
اما اگر از او بخواهيم دستمان را بگيرد، هرگز دستمان را رها نخواهد کرد!!!
و اين يعني عشق...

 به گمانم بزرگترین دارایی ِ زندگی ِ آدمیزاد، همین دوست های واقعی هستند...همین دوست هایی که برایت پیغام می گذارند...که اعلام می کنند حواس شان به تو هست... همین دوست ها که با دو سه خط پیغام نشان می دهند چقدر دل شان پی ِ تو ، دل ِ تو و درد ِ توست...که چقدر خوب تو را می خوانند...همین دوست ها که پیگیرند...که نباشی دلگیرند...

همین دوست ها که دلتنگ ات می شوند و بی مقدمه برایت می نویسند...وقت هایی دو سه خط شعر می فرستند...که بدانی خودت...وجودت...خوب بودن حال و احوالت برای کسی مهم است...
آدمیزاد چه دلخوش می شود گاهی، با همین دو سه خط نوشته...دو سه خط پیغام، از دوستی نزديك ... حس ِ شیرینی ست که بدانی بودن ات برای کسی اهمیت دارد، نبودن ات کسی را غمگین می کند...وقت هایی هست که می فهمی حتی اگر دلت پُر درد است، باید بخندی و شاد باشی، تا دوستت را، جان ِ دلت را، غمگین نکنی...
خواستم بگویم که چقدر این دارایی های زندگی ام، این دوستان ِ دیده ام ، برایم پُر ارزش ند...که چقدر خوب است دارمشان...
بزرگترين و بهترين وباارزشترين دوست الله است كه همه جا
وهميشه دركنارت هست پس انتخابش كنيد كه هم دراين دنيا و هم دراخرت
سر بلند وشادمان شويد
 
تعداد صفحات : 31
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 31 صفحه بعد